ماجراجوييهاي اميرحسين و اولين مرواريد ارميا
سلام بر گل پسريهاي نازنيم براي اينكه اين روزها خيلي فرصت آپ كردن نداشتم معذرت ميخوام و هفته ايي كه گذشت هفته ي جالبي بود اول اينكه يه گربه توي حياط ساختمون پشتيمون زاييده بود سرايدار اونجا بچه هاشون انداخته بود بيرون ،مامان گربه وقتي مياد ميبينه بچه هاش نيست تا همين ديروز هر شب ميومد و ميو ميو ميكرد مثل كسي كه ناله ميكنه ها خواب برامون نزاشته بود. بيچاره دلم براش سوخت مادر ديگه ،معلوم نيست چي بر سر بچه هاش اومده آخــــــــــه اين چه كاري بود خودش ميومد بچه هاش رو ميبرد ديگه.
اميرحسين كه خودش شيطونه داداشش رو هم از حالا درس ميده چند شب پيشا ميديدم اميرحسين هي با شيطنتات ارمياي خوش خنده رو ميخندوني و نميزاري بخوابه ساعت 1 نصف شب و منم گيج خواب ارميا رو بردم تو يه اتاق ديگه كه بخوابونمش،كه مثلا وقتي خوابيد بزارمش سر جاش ،ديدم اميرحسين اومدي تو اتاق و گفتي منم ميخوام بخوابم .بابايي از بندرعباس يه چراغ خواب بن تن برات آورده اونو روشن كرده بودي و شكلاش رو تو سقف نگاه ميكردي هرچي بهت ميگفتم اميرحسين بزار ارميا بخوابه حواسش به كارهاي توئه گوش نميدادي اينم نتيجه اش:

هي اينا رو تو سقف ميزدي ارميا هم قهههههههههه قههههههه خنده منم ميگفتم خدايا اين كجاش خنده داره البته از خندهات عكس نگرفتم دوربين پيشم نبود اگه دوره ما بود والااااااا ميمرديم از ترس

نگاه كن تو رو خدا چه كيفي ميكنن ساعت 1 نصفه شب
ارميا هم داره سقف و نگاه ميكنه.
اين روزها اميرحسين خيلي پرحرف شدي كلمون و خوردي از بس سوالهاي تكراري و زياد ميپرسي نميدونم كسايي كه بچه هاشون هم سن و سالهاي توهه اينجورين؟؟؟؟؟؟؟بابات ميگه بيست سواليهاي اميرحسين شروع شد. پسر عموم دوره آموزشي خدمتش افتاده پادگان افسريه كه حالا انتقالش دادن رباط كريم بيچاره وقتي مياد خونمون ايقد اميرحسين در مورد سربازي از محمدرضا ميپرسه كه نگوووووووو هي به محمدرضا ميگه فرمانده چند بار در روز بهتون بشين پاشو ميده ؟
اونجا سياه چال دارين؟تو سياه چال چيه كه ميترسين؟چرا سربازها بايد كچل كنن
بعد ميگه مامان بزار دوچرخم و كچل كنم اذيت كرد بره سربازي
يه ماجراهاي جديد ديگه قبلنا كه موسيقي ميرفتي من زياد در موردش تو پستام نمينوشتم خوب ميرفتيم و ميومديم اما اگه الان توجه كني تقريبا تو هر پست جديدي كه گذاشتم در موردش نوشتم اونم بخاطر ورود عضو جديد خونمون ارميا جونه كا باهامون مياد و ماجراها اونجا شروع ميشه، اون پنجشنبه قبل سر استراحت اول اومدي پيش منو ارميا تغذيت رو خوردي رفتي كه كلاس فلوت شروع بشه ما رو پيج كردن گفتم يا ابوالفضل تازه داشت خوب ميشد سر كلاس چي شد؟ دوباره بهونه جديد آقا اميرحسين كه مامانم با داداشم بايد بيان سر كلاس موسيقي بشينن تا من فلوت بزنم و دوستام داداشم رو ببينن خوووووووولاصه ما يكساعت تموم سر كلاس بوديم و اينجا از ارميا خيلي ممنونم بخاطر اينكه با مامي خيلي همكاري ميكنه و جيكش هم در نمياد فكر كن تو كلاسي كه بچه هاي بزرگتر پنج دقيقه بند نميشدن ارميا تو فقط دقت ميكردي به كارهاي بچه ها و نگاشون ميكردي و ميخنديدي ،كه حتي مربي موسيقي اميرحسين ميگفت خيلي براش جالب بوده كه دقت ميكردي تو كلاس وحركات دست اونو دنبال ميكردي با وجودي كه پنج ماهه هستي.

اينم من و ارميا تو سالن زنگ تفريح خودم از خودمون عكس گرفتم
اينجا ديگه ما رو پيج كردن

اينم يكي ديگه تازه يه لنگه كفشت رو همون رو گم كردم

اينم فسقليهاي من داشتيم برميگشتيم خونه عكاس هم خودمم

ببخشيد ايقد از نزديكه
و اما يه خبر خوب ديگه اينكه بعد از چند روز اذيت شدن و بي خوابي و گوش دردهاي زياد ارميا اولين مرواريدش در تاريخ 19/04/92 روئيت شد اما چون هنوز خيلي خوب نيومده بالا نميشه عكس گرفت
اولين مرواريدت مبارك ارميا جونييييييييي


ماجراجوييهاي اميرحسين و اولين مرواريد ارميا
